همه ی این چند روز....
1-گچ پامو با تقلب یه شب قبل یلدا باز کردم بهانه ام هم این بود که شکسته و اذیت میکنه و پام هم اونقدری که توش مونده بو گرفته!! و فردا شب یلداست و پس فردا هم میشه 4 هفته و میتونم بازش کنم .. اونوقت ساعت 10 شب بود و همسری هر چی گفت نه بازش نکن زوده و اینکه باید بیشتر بمونه ...من دیگه قاط زده بودم و گوش ندادم بعدش هم گفت تو خودت چطوری می خواهی اینو باز کنی خرابش می کنی نمیتونی الانم دیگه جایی نیست که باز کنه بذار واسه فردا من زیر بار نرفتم که نرفتم و وقتی هم دیدم باز کردنش خیلی سخته و ازش کمک خواستم گفت امکان نداره و من دارم میرم بخوابم و خیلی شیک رفت خوابید و من تا ساعت 11ونیم داشتم با چنگ و دندون و سیم چین یه سره جون میکندم تا بازش کنم و البته موفق هم شدم!!!!! واقعا یادم نمیاد آخرین بار برای چه کاری اینهمه پشتکار به خرج دادم!!!!! و اولین کاری که بعدش کردم این بود که بپرم تو حم وم و به تلافی این یه ماه دلی از عزا در بیارم!!!
2- پامو که باز کردم واقعا از دیدنش شوکه شدم خیلی لاغر و نحیف شده بود و خنده ام هم گرفته بود چون شبیه پای سیندرلا شده بود و گمونم 2 تا سایز کوچیکتر از سایز پام میتونستم کفش توش کنم!!!!
و هم اینکه مچ پام به شدت ورم داشت و اصلا قوزک پام معلوم نبود و همین طور یه عالمه خون مردگی هر رو سمت مچم بود و یه کبودی گنده نزدیکی های انگشتام... واقعا ترسیدم از دیدنش راه هم که می ترسیدم باهاش برم نکنه پیچ بخوره یا درد بگیره... تا همین الان یه درد مزمنی داره که به دکی که گفتم گفت عادیه و طول میکشه تا دوباره بشه همون پای قبلی بعد هم برخلاف چیزی که فکر میکردم دعوام نکرد و فقط گفت تا یکماه باید همه جوره مواظبش باشم و باهاش یه سری نرمش انجام بدم که ماهیچه هاش قوی بشه و از یک ماه دیگه میتونم برم ورزش و فعلا کفش ساق دار بپوشم و آروم راه برم!!
حقیقتش این دکتر همون دکتری هست که 2سال قبل که تصادف کرده بودم زانومو عمل کرده بود و من خودم فقط 2 بار دیدمش و یکبار تو اتاق عمل بود (همون موقع هم که دیدم گفتم این به این جوونی فوق تخصصه و می خواد منو عمل کنه!! احتمالا بعدش هم غش کردم!!) دوبار هم اینسری واسه مچ پام و لی نکته ی اعجاب بر انگیز این بود وارد اتاق که شدیم تا منو دید گفت سلام خانوم صدف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوبی چیکارا کردی با پات! بعد گفت اسمتو درست گفتم دیگه من که شک شده بودم آخه تو مطبش از این گوش تا اون گوش آدم نشسته بود و کلا خیلی معروفه و هم سرش شلوغه!! بعد تازه میگه من پیر شدم فراموشی گرفتم در صورتی که زیر 40 سالشه و خیلی هم مودب و با شخصیت و گوگولیهههه یعنی من و همسری با هم می گفتیم این با شخصیت ترین و مودب ترین و با سواد ترین دکی ای هست که تا بحال دیدیم
فکرشو بکن که همه ی مراجعینش رو تا دم در بدرقه می کنه !! و هر کی هم که میره داخل بهش خوش آمد میگه!!! کلا دوستش دارم!!
3-شب یلدا با اینکه خیلی دلم میخواست خودمون 2 تایی باشیم و با برادری ولی چون خواهر همسر از قبل همه ی فامیل رو دعوت کرده بود رفتیم اونجااا و خوب بود ... فال حافظ مون هم خیلی خوب در اومد و من دوستش داشتم و برای مامان هم فال گرفتم و شب هم زودتر اومدیم خونه
4-تو این مدت که مصدوم بودم هم یکبار من به جوون های فامیل و یکی از دوستام زنگ زدم و دعوتشون کردم برای یه شام دور همی که من درست کنم و بریم لب دریا بخوریم که خوب بود 11 نفر شدیم و اول اومدن خونمون و چایی و میوه و بعد هم شام که لوبیا و سالاد الویه بود رو برداشتیم و بردیم لب دریا و یخ زدیم و لوبیای داغ خوردیمو بعدش هم رفتیم چایخانه (من برای اولین بار بود میرفتم!)و چای جنسینگ و یاس خوردیم و کلی خندیدیم تا 12 شبو خیلی حال داد و خوش گذشت با اینکه اولش بچه ها گفته بودن تو پات اینطوریه و نمیتونی شام درست کنی ولی با کمک همسر همیشه در صحنه خیلی هم خوب بود و از پکیده بودن در اومدیم و دوباره وسط هفته اش هم چند تا از همون بچه ها شام دعوتمون کردن بیرون و رفتیم یه جای جدید که خیلی باحال بود به اسم باغ ملل و آخر هفته هم باز با 2 تا از همون بچه ها شام خریدیم خونه خوردیم و بعد رفتیم همون چایخونه که من خیلی ازش خوشم اومده بود چای یاس خوردیم و فرداش هم من و یکی از دخترا با هم رفتیم سالن اسپا یی که تازه افتتاح شده بود و روز اولش بود و ماساژ صورت گرفتیم و حال کردیم!!!
5-یه خراب کاری هم جمعه داداشه انجام داد که منو تا پای سکته برد و واقعا حالم و خراب کرد اونم این بود که به مدت 36 ساعت گم شده بود و رفته ود یه شهر همین دورو برا پیش دوستش بود و قرار بود که بهم زنگ بزنه وهمون روز برگرده که خبری نشد و از اون زمان تا 24 ساعت بعد هر چی زنگ میزدم گوشیش خاموش بود و من به حال مرگ افتاده بودم از نگرانی بعد که که ساعت ها و ساعت ها زنگ زدم به گوشی اش یکی جواب داد و گفت که این گوشی رو پیدا کرده تو پارک و کلا یه طوری شده بود که من اون شب تا 4 صب برای همه ی دو ستاش پیام گذاشتم تو فیس بوک و اشک ریختم و دوستش رو همه جا فرستادم بره دنبالش بگرده فکر کن بنده خدا ساعت 3و نیم صب رفته بود خونه یکی از دوستاش که فکر میکرد شاید اونجا باشه و آخرش هم با 2 تا آرامیخش یکم خوابیدم و هزاران هزار فکر بد به ذهنم هجوم میاورد و دستم به جایی بند نبود / صبش هم همسری رو تا کلانتری و پزشک قانونی و آرامگاه و همه جا دنبالش رفته بود که چه اتفاقی افتاده که این که با من قرار داشته و میدونه من نگران میشم خبری از خودش نداده.... تا اینکه بالاخره ساعت 10 صب شماره اون دوستش که رفته بوده پیشش جواب داده و من هم هر چی دلم خواست به اون گفتم که چرا از دیشب جوابمو نداده و اونم گفت شماره هایی که نمیشناسه رو جواب نمیده و من هم حالشو گرفتم و بعد هم گفت که اشی خونه اونه و خوابیده و شماره اش رو بهم داد و من هم زنگ زدم و پدرش رو در آوردم// چنان جیغ هایی سرش کشیده و حرف هایی بهش زدم و زار هایی زدم که خودم حالمو باورم نمیشه اونم پشت تلفن شکه شده بود و میگفت فکرشم نمیکرده من یه روزه اینقدر نگرانش بشم و خلاصه من پشت تلفن اوستاش کردم که دیگه اینقدر بی فکر و احمق و نادون و خودخواه نباشه و بدونه من نگران میشم....
راستش من کلا همیشه آدم دلنگرونی بودم منتها از بعد فوت برادرم این قصه 100 برابر شده از اون وقت تا همین امروز من هر روز و هر روز باید از حال عزیزام و خانواده ام باخبر باشم من هر روز تا اروپا زنگ می زنم و با همشون در ارتباطم و نمیتونم این حس نگرانی رو از خودم دور کنم... بعد از این اتفاقی هم که افتاد من با خودم فکر کردم اگه اون ترس تو وجودم بعد تصادف برادرم بوجود نیومده بود من شاید اینقدر شلوغش نمی کردم و اینطور هول نمیشدم و هم خودمو هم همسر و هم بقیه رو واسه بی فکری یه جوون اینطور عذاب نمیدادم ولی همسری بهم گفت که حق داشتی نگرانش بشی و البته تا امروز با برادره قهرم ولی خودش هر روز اس ام اس می ده و تازه قول داده که دیگه نگرانم نکنه!!!!!
6-ترم جدید زبان شرو ع شده و خیلی سنگینه و داره تلاش میکنم که کم نیارم!
7-خدایا دوستت دارم و شکرت میکنم که صدای قلب منو می شنوی خدایا من عاشقانه دوستت دارم و ازت ممنونم مواظب عزیزان و خانواده ام باش/





