MY VIOLET WORLD!..

خودم , عکاسی!

همه ی این چند روز....

1-گچ پامو با تقلب یه شب قبل یلدا باز کردم بهانه ام هم این بود که شکسته و اذیت میکنه و پام هم اونقدری که توش مونده بو گرفته!! و فردا شب یلداست و پس فردا هم میشه 4 هفته و میتونم بازش کنم .. اونوقت ساعت 10 شب بود و همسری هر چی گفت نه بازش نکن  زوده و اینکه باید بیشتر بمونه ...من دیگه قاط زده بودم و گوش ندادم بعدش هم گفت تو خودت چطوری می خواهی اینو باز کنی خرابش می کنی نمیتونی الانم دیگه جایی نیست که باز کنه بذار واسه فردا من زیر بار نرفتم که نرفتم و وقتی هم دیدم باز کردنش خیلی سخته و ازش کمک خواستم گفت امکان نداره و من دارم میرم بخوابم و خیلی شیک رفت خوابید و من تا ساعت 11ونیم داشتم با چنگ و دندون و سیم چین یه سره جون میکندم تا بازش کنم و البته موفق هم شدم!!!!! واقعا یادم نمیاد آخرین بار برای چه کاری اینهمه پشتکار به خرج دادم!!!!! و اولین کاری که بعدش کردم این بود که بپرم تو حم وم و به تلافی این یه ماه دلی از عزا در بیارم!!! 

2- پامو که باز کردم واقعا از دیدنش شوکه شدم خیلی لاغر و نحیف شده بود و خنده ام هم گرفته بود چون شبیه پای سیندرلا شده بود و گمونم 2 تا سایز کوچیکتر از سایز پام میتونستم کفش توش کنم!!!!خنده و هم اینکه مچ پام به شدت ورم داشت و اصلا قوزک پام معلوم نبود و همین طور یه عالمه خون مردگی هر رو سمت مچم بود و یه کبودی گنده نزدیکی های انگشتام... واقعا ترسیدم از دیدنش راه هم که می ترسیدم باهاش برم نکنه پیچ بخوره یا درد بگیره... تا همین الان یه درد مزمنی داره که به دکی که گفتم گفت عادیه و طول میکشه تا دوباره بشه همون پای قبلی بعد هم برخلاف چیزی که فکر میکردم دعوام نکرد و فقط گفت تا یکماه باید همه جوره مواظبش باشم و باهاش یه سری نرمش انجام بدم که ماهیچه هاش قوی بشه و از یک ماه دیگه میتونم برم ورزش و فعلا کفش ساق دار بپوشم و آروم راه برم!!

حقیقتش این دکتر همون دکتری هست که 2سال قبل که تصادف کرده بودم زانومو عمل کرده بود و من خودم فقط 2 بار دیدمش و یکبار تو اتاق عمل بود (همون موقع هم که دیدم گفتم این به این جوونی فوق تخصصه و می خواد منو عمل کنه!!  احتمالا بعدش هم غش کردم!!) دوبار هم اینسری واسه مچ پام و لی نکته ی اعجاب بر انگیز این بود وارد اتاق که شدیم تا منو دید گفت سلام خانوم صدف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجب خوبی چیکارا کردی با پات! بعد گفت اسمتو درست گفتم دیگه من که شک شده بودم آخه تو مطبش از این گوش تا اون گوش آدم نشسته بود و کلا خیلی معروفه و هم سرش شلوغه!! بعد تازه میگه من پیر شدم فراموشی گرفتم در صورتی که زیر 40 سالشه و خیلی هم مودب و با شخصیت و گوگولیهههه یعنی من و همسری با هم می گفتیم این با شخصیت ترین و مودب ترین و با سواد ترین دکی ای هست که تا بحال دیدیم قلبفکرشو بکن که همه ی مراجعینش رو تا دم در بدرقه می کنه !! و هر کی هم که میره داخل بهش خوش آمد میگه!!! کلا دوستش دارم!!

3-شب یلدا با اینکه خیلی دلم میخواست خودمون 2 تایی باشیم و با برادری ولی چون خواهر همسر از قبل همه ی فامیل رو دعوت کرده بود رفتیم اونجااا و خوب بود ... فال حافظ مون هم خیلی خوب در اومد و من دوستش داشتم و برای مامان هم فال گرفتم و شب هم زودتر اومدیم خونه

4-تو این مدت که مصدوم بودم هم یکبار من به جوون های فامیل و یکی از دوستام زنگ زدم و دعوتشون کردم برای یه شام دور همی که من درست کنم و بریم لب دریا بخوریم که خوب بود 11 نفر شدیم و اول اومدن خونمون و چایی و میوه و بعد هم شام که لوبیا و سالاد الویه بود رو برداشتیم و بردیم لب دریا و یخ زدیم و لوبیای داغ خوردیمو بعدش هم رفتیم چایخانه (من برای اولین بار بود میرفتم!)و چای جنسینگ و یاس خوردیم و کلی خندیدیم تا 12 شبو خیلی حال داد و خوش گذشت با اینکه اولش بچه ها گفته بودن تو پات اینطوریه و نمیتونی شام درست کنی ولی با کمک همسر همیشه در صحنه خیلی هم خوب بود و از پکیده بودن در اومدیم و دوباره وسط هفته اش هم چند تا از همون بچه ها شام دعوتمون کردن بیرون و رفتیم یه جای جدید که خیلی باحال بود به اسم باغ ملل و آخر هفته هم باز با 2 تا از همون بچه ها شام خریدیم خونه خوردیم و بعد رفتیم همون چایخونه که من خیلی ازش خوشم اومده بود چای یاس خوردیم و فرداش هم من و یکی از دخترا با هم رفتیم سالن اسپا یی که تازه افتتاح شده بود و روز اولش بود و ماساژ صورت گرفتیم و حال کردیم!!!

5-یه خراب کاری هم جمعه داداشه انجام داد که منو تا پای سکته برد و واقعا حالم و خراب کرد اونم این بود که به مدت 36 ساعت گم شده بود و رفته ود یه شهر همین دورو برا پیش دوستش بود و قرار بود که بهم زنگ بزنه  وهمون روز برگرده که خبری نشد و از اون زمان تا 24 ساعت بعد هر چی زنگ میزدم گوشیش خاموش بود و من به حال مرگ افتاده بودم از نگرانی بعد که که ساعت ها و ساعت ها زنگ زدم به گوشی اش یکی جواب داد و گفت که این گوشی رو پیدا کرده  تو پارک و کلا یه طوری شده بود که من اون شب تا 4 صب برای همه ی دو ستاش پیام گذاشتم تو فیس بوک و اشک ریختم و دوستش رو همه جا فرستادم بره دنبالش بگرده فکر کن بنده خدا ساعت 3و نیم صب رفته بود خونه یکی از دوستاش که فکر میکرد شاید اونجا باشه و آخرش هم با 2 تا آرامیخش یکم خوابیدم و هزاران هزار فکر بد به ذهنم هجوم میاورد و دستم به جایی بند نبود / صبش هم همسری رو تا کلانتری و پزشک قانونی و آرامگاه و همه جا دنبالش رفته بود که چه اتفاقی افتاده که این که با من قرار داشته و میدونه من نگران میشم خبری از خودش نداده.... تا اینکه بالاخره ساعت 10 صب شماره اون دوستش که رفته بوده پیشش جواب داده و من هم هر چی دلم خواست به اون گفتم که چرا از دیشب جوابمو نداده و اونم گفت شماره هایی که نمیشناسه رو جواب نمیده و من هم حالشو گرفتم و بعد هم گفت که اشی خونه اونه و خوابیده و شماره اش  رو بهم داد و من هم زنگ زدم و پدرش رو در آوردم// چنان جیغ هایی سرش کشیده و حرف هایی بهش زدم و زار هایی زدم که خودم حالمو باورم نمیشه اونم پشت تلفن شکه شده بود و میگفت فکرشم نمیکرده من یه روزه اینقدر نگرانش بشم و خلاصه من پشت تلفن اوستاش کردم که دیگه اینقدر بی فکر و احمق و نادون و خودخواه نباشه و بدونه من نگران میشم....

راستش من کلا همیشه آدم دلنگرونی بودم منتها از بعد  فوت برادرم  این قصه 100 برابر شده از اون وقت تا همین امروز من هر روز و هر روز باید از حال عزیزام و خانواده ام باخبر باشم من هر روز تا اروپا زنگ می زنم و با همشون در ارتباطم و نمیتونم این حس نگرانی رو از خودم دور کنم... بعد از این اتفاقی هم که افتاد من با خودم فکر کردم اگه اون ترس تو وجودم بعد تصادف برادرم بوجود نیومده بود من شاید اینقدر شلوغش نمی کردم و اینطور هول نمیشدم و هم خودمو هم همسر و هم بقیه رو واسه بی فکری یه جوون اینطور عذاب نمیدادم ولی همسری بهم گفت که حق داشتی نگرانش بشی و البته تا امروز با برادره قهرم ولی خودش هر روز اس ام اس می ده و تازه قول داده که دیگه  نگرانم نکنه!!!!!

6-ترم جدید زبان شرو ع شده و خیلی سنگینه و داره تلاش میکنم که کم نیارم!

7-خدایا دوستت دارم و شکرت میکنم که صدای قلب منو می شنوی خدایا  من عاشقانه دوستت دارم و ازت ممنونم مواظب عزیزان  و خانواده ام باش/ 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


من جدید و دارم دوست میدارم....

 

بعضی وقتا خودمو نمیشناسم!

اون وقتایی که از خودم و روحیاتم سوپرایز میشم... 

خیلی شنیدم که به من گفتن تو تودار و مرموزی ولی باور نکردن که من خودم هم هنوز کامل خودمو نشناختم...

این صدفی که تو کلاس زبان همیشه داوطلبه و در حال صحبت کردن و جواب دادنه... از اینکه تحسینو تو نگاه استادمون می بینم خودمو بیشتر دوست دارم....

این منم.. همون دختری که تا چند وقت قبل همیشه تو هاله و حاشیه بود و نمیخواست تو چشم باشه نمیخواست حرف بزنه و وارد بحث بشه و حتی دیده بشه چون میترسید.... 

اما امروز این منم که درست روبروی استاد میشینم تو کلاس میخوام بهترین باشم و تحسین بشم... میخوام پیش برم.. برسم به اوج موفقیت....

خدایا ممنونم که این روی زندگی رو هم دارم میبینم و عاشق تمام اون اتفاقاتی هستم که منو امروز به اینجا رسوندن..... عاشق تمام اون سختی ها  و اشک هایی که ریختم... تمام اون تنهایی ها و اندوه ها و کمبود هام... چرا که اگه اینها نبود من هم الان اینجا نبودم..... خدایا دوستت دارم....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


you make me CRAZY!

1-بعد چند روز که اومدم خونه دیدم که ماشین ظرفشویی به اون گندگی رو بخاطر 2 تا بشقاب و 3 تا لیوان و چند تا قاشق چنگال روشن کرده! اونوقت پارچ مخلوط کن رو به اون گندگی به صورت افقی!! گذاشته تو ماشین!! به اضافه ی یکی از این لیوان های رنگی ام که باید با دست شست وگرنه رنگش ور میاد!!!!!!!!!!!

2-دبدم رو گاز تو قابلمه به اندازه نصف ارتفاع خود قابلمه پر روغنه و معلوم هم نیست از کی تا بحال مونده رو گاز!!! اونوقت  کفگیر تفلونم هم توشه و یه مقدارش آب شده!!!!!!!!! 

3-لباس هارو که از رو طناب جمع میکنم میبینم به همه لباس های تیره و مشکی مون پرز های سفید به طرز خیلی بدی چسبیده و به این راحتی ها هم جدا نمیشه! نمیدونم با این لباس ها چی انداخته که اینطوری شدن!!! اینها به اضافه ی اینکه دیدم دستمال های کهنه و زمین پاک کن ها رو با حوله ی صورت با هم انداخته تو ماشین و دارن شسته میشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

4-داره ظرفارو با دست میشوره میگم خب چه کاریه بذار تو ماشین تا پر بشه روشنش کنیم و بعد از اینکه در ظرفشویی رو در پایان کار شستشو باز میکنم میبینم اون پیش دستی بنفش خوشگله ام رو که کار دسته و توش شمع ها و سنگ های بنفش میذاشتم جلو تی وی رو تو ماشین گذاشته و اون هم نصف طرحش که با المینیوم ه و با چسب بهش وصله کنده شده و آویزونه ازش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

5-داره جارو برقی میکشه بعد که کارش تموم میشه و میرم تو آشپزخونه می بینم که تو یه  تیکه های شکسته ی شیشه ای با طرح های آشنا توشه! برق سه فاز میگیردم! میبینم زده لوستر توی هال رو یکی از سه تیکه اش رو شکونده! وقتی هم پرسیدم گفت که دستم خورد بهش شکست!!!!!!

6-داشتم در یخچالو باز میکردم دیدم یه صدایی از بالاش میاد! نگاه کردم دیدم جدیدا بالای یخچال شده دپوی روزنامه باطله!!!!!!

7-یکی بیاد جلو مو بگیره میخوام سرمو بکوبونم تو دیوار!!! اومده عصای دستم باشه تو این روزا  شده سوهاان روانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٤ ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط صدفی  نظرات ()


قوزک پای راست یه موجود چند روزه!!!

 

خب به سلامتی رفتم مسافرت 2600 کیلومتری و با پای گچ گرفته دیروز برگشتم!!!

این اولین باری بود که تو همه ی این سالها روز تولدم رو تو راه می بودم!! یک آذر راه افتادیم و فرداش رسیدیم...توی قطار هم تولد بازی داشتیم ....

هوای جنوب بر عکس چیزی که انتظارشو داشتم فوقالعاده بود و حسابی لذت بردیم مخصوصا شب هاش که واقعا خنک بود و باب میل من..

تو شب همون روزی که رسیدیم هم خانواده ی دایی همسری که میزبانمون بودن هم برام تولد گرفتن که  واقعا سوپرایز شدم چون خواب بودم و منو بیدار کردن و کاملا سرم کلاه گذاشتن و وقتی که وارد پذیرایی شدم دیدم وای چه خبره و تا چند لحظه مات بودم و متوجه نشده بودم  اینها برای منه!!!!!!! وواقعا سوپرایز شدم!

چند تا چیزی که دیدم و دوست دارم یادداشت کنم اینها هستن

برای من که اولین باری بود که می رفتم جنوب یه چیزهایی واقعا جالب بود

یکی اینکه اکثر دختر و پسرایی که اونجا تو خیابون و ماشین و پاساژ و ... میدیدم خوشتیپ و خوش قیافه بودن

با اینکه هوای اونجا درست به خنکی اردیبهشت ماه توی شمال بود ولی اکثرا با لباس هایی اومده بودن بیرون که ما اونها رو تو دی ماه تا اسفند می پوشیم حتی یه بار توی رستوران یه بچه ای رو دیدم که مامانش تو همون محیط بسته هم کلاه بافتنی و شال  و کاپشن و دستکش تنش کرده بود و فکر کردم اگه اینها برن جای سردسیر دیگه چی می خواهن بپوشن!!

یه روز رفتیم آبادان که بااینکه بر خلاف اسمش اصلا "آباد" ان نبود و ما هم مجبور شدیم خیلی زود برگردیم ولی از هوایی که تو شهرش جریان داشت و شهر کوچیکش یه حس خیلی خوبی بهم دست داد و حس تعلق خاطر داشتم بهش.... انگار نیمی از وجودم که خون جنوبی توشه تازه بیدار شده بود.... حس میکردم اونجا جایی هست که من می تونم توش زندگی کنم(غیر از تابستون هاش!)...و دوستش داشتم!!

روزی که می خواستیم برگردیم و من با پای گچ گرفته وارد فرودگاه شدم دیدم که از همون خانوم ی که دم ورودی هست و از توی دستگاه رد میکنه بهم میگه نامه دکتر آوردی؟؟ من میگم برای چی میگه برای پات که تو گچه؟؟؟؟ من هم علامت تعجب که مگه نامه میخواد و بعدا معلوم شد که نمیذارن با گچ وارد هواپیما بشی و من شوکه شدم نزدیک بود بزنم زیر گریه ولی همسر خان کلی اینورو و اونورو کرد و اینو اونو دید و من هم بهش گفتم اگه لازم باشه من گچ پامو در میارم ولی خوشبختانه لازم نشد عوضش عین این افلیج ها مجبور شدم با ویلچر برم تا اخر سالن و از اونور هم با بالا بر برم داخل هواپیما !!!! کلا تجربه ی منحصر به فردی بود که امیدوارم دیگه مجبور نشم تجربه اش کنم!!! جالب هم اینکه همه یه جوری نگاه می کردن که انگار من معلول بودم!!!!! حتی یه پسر بچه هم وقتی داشتم با عصا وارد سالن فرودگاه میشدم اومد نزدیک من و با من همقدم شد و با چنان تعجب و کنجکاوی ای نگاهم میکرد که با اینکه خنده ام گرفته بود عصبانی هم شدم و ازش پرسیدم عزیزم تا بحال کسیو ندیدی پاشو گچ گرفته باشه؟؟؟ یعنی خداوکیلی یه جوری نگاه میکرد که اگه من یه پری دریایی دیده بودم هونطوری نگاه می کردم!!! البته این بچه بود بزرگاش هم بهتر نبودن هیچی بدتر هم بودن!!!!

×××ولی بهترین چیزی که تو جنوبی ها دوست داشتم یکی لهجه ی فوقالعاده قشنگ و دوست داشتنی شون بود که واقعا از شنیدنش ذوق زده می شدم و بی اختیار افتخار می کردم که من هم خون جنوبی تو رگ هامه و همه ی لهجه هایی که شنیدم رو دوست داشتم از لهجه ی جنوبی ای که یه عرب موقع حرف زدن داشت تا لهجه های خود مردم اهواز و آبادان و مسجد سلیمان و یکی دیگه هم این خونگرم و مهربون بودن و بی غل و غش بودنشونه که من با تک تک اونهایی که برخورد داشتم متوجه اش شدم... تو ماشین هر راننده ای که مینشستیم انگاری که ما یه دوست آشنای همیشگی هستیم اونقدر دوستانه و راحت برامون از هر چیزی که می پرسیدیم حرف میزدن که من و بقیه واقعا لذت می بردیم... حتی موقعی که می خواستیم بریم فرودگاه اون مسیری رو که همه باید پیاده طی می کردن تا به ورودی سالن برسن رو اون چند نفری که مسئول بودن چه کارمند عادی بودن چه سرباز یا درجه دار بادیدن پای من اجازه دادن که بریم تا دم ورودی با ماشین این در حالی بود که توی تهران حتی ترمینال !!! اجازه نمی داد تاکسی منو تا دم در سواری ها ببره و می گفت یا باید پول بدید یا نمیشه که من هم حرصم گرفت و از ماشین پیاده شدم و خودم با عصا رفتم .. اونجا بود که واقعا متوجه مهر و معرفت مردم جنوب شدم....

باید بگم که جنوبو خیلی دوست داشتم و با این که اونجا حالمون گرفته هم شد با داستانی که برای مچ پام پیش اومد  و قبلش هم چشم همسری اذیت شد و اون هم بیمارستان رفت ولی از اینکه موفق شدم اونجا و اون ادمهای دوست داشتنی رو ببینم خیلی خوشحالم و با اینکه واقعا از اینکه مجبورم بازم چند وقتی خونه نشین باشم بخاطر پام قلبا ناراحتم ولی دوست ندارم ناشکری کنم مبادا خدا گوشم و محکم تر بکشه!!!!!!!!!! 

راستی این دفعه دیگه با قطار جایی به اون دوری نمیرم 18 ساعت رفتنمون با قطار از تهران به اهواز طول کشید در صورتی که از اهواز تا تهران با هواپیما فقط 50 دقیقه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هواپیماش هم بر عکس هواپیما های کیش که دربه داغونن خیلی تمیز و خوب و بزرگ بود......

×××× تازه یکی دوساعته از دکتر برگشتم این همون دکتری که 2 سال پیش که تصادف کرده بودم و زانوم آسیب دیده بود زانومو عمل کرد و با اینکه سرش خیلی شلوغه ولی برای امروز یه نوبت فوری بهم داد... منم خوشحال از اینکه الان بهم اطمینان میده با همین آتل میتونم دوره درمانو سپری کنم رفتم ولی زهی خیال باطل!!!!!! در صورتی که فکر میکردم عکسی که تو اهواز گرفتم و اونها بعد از بررسی و اصرار زیاد من که میگفتم  پام درد داره شک کرده بودن که شکستگی باشه!! دکی بهم گفت که درسته و مچ شکسته و تازه خیلی شانس  آوردی که جابجا نشده و گرنه باید جراحی و پین گذاری میشد! بعد هر کاری کردم که گچ نگیره گفت راه نداره و در میان غم و اندوه و التماس های من تا زانو برام یه گچی گرفت که با تبر هم نمیشه بازش کرد  و گفت 6 هفته و اگه شانس بیاری حداقل 4 هفته!!!!!!و تازه 20 تا آمپول داد که روزی یکی برای اینکه خون لخته نشه بیاد بالا منو بکشه!!!!!!!!!! باید زیر جلدی مثل ا نسولین تزریق کنیم و بعد از اونم یه 50 تا قرص باید مصرف بشه!!! یعنی به فکرم هم خطور نمیکرد که یه پیچ خوردگی ....بخواد به اینجا ختم بشه!!!!! من و ناراحتی های فراوان.....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


brave girl!

1-هندی هم به لیست مشتری های اینترنشنالم بعد از کنیا یی / آلمانی / پاکستانی /افغانی اضافه شد!

2-از ادمهای وقت نشناس اعصابم خراب میشه و همچنین بد قول!

3-این ترم زبان با موفقیت گذشت.. نمره ام 80 شد ولی این نمره ای نبود که من از خودم انتظار داشتم و حداقل 90 میخواستم!!

4- برای خودم یه دفترچه ی ثبت موفقیت درست کردم و اولینش هم همین قبولی زبان توش ثبت شده. ( از خانوم مغازه دار یاد گرفتم!)

5-فیلم شیش و بش رو دیدم و یه جاهاییش خوب بود... فیلم 127 ساعت رو هم دیدم و بنظرم این فیلمی بود که باید  می دیدم گرچه اون تیکه های دلخراشش رو نتونستم نگاه کنم!

6-از جمعه تا 3 شنبه همسر خان ماموریت  بودن و من تنها!! هیچ جا هم نرفتم فقط یه شب شام خونه یکی از فامیل ها و شب هم هر چی گفتن بمون ساعت 12 شب برگشتم خونه و نموندم!!

7-از این 4شب تنهایی 2 شب یکم ترسیدم.. یکی اش که ساعت 4-5 صب با یه سری صداهای خیلی عجیب و ترسناک از خواب پریدم مثل صدای ظرف و ظروف و بهم خوردنشون بود... و بعد از کلی ترس و لرز و گشتن تو خونه متوجه شدم از تو رادیاتور حمومه !!!  فرداشبش هم که مهمونی بودم و اومدم چون صب از خونه رفته بودم بیرون و شب اومده بودم و چراغی روشن نبود تا اومدم کلید رو زدم لامپش رو سرم خورد شد و ترکید و نیم ساعت داشتم دنبال شیشه خورده هاش رو زمین میگشتم!!! و اون شب هم ترسیدم!!! گمونم دارم لغب دختر شجاع بودنو از دست میدم!!

 

×××× خیلی خوشحالم که دخترخاله ام الان نزدیک مامانه! به امید روزی که من بجای اون باشم....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


painful//

یه بغض گنده پاشو گذاشته رو گلوم و فشار میده... با هر عکسی که دارم برای مامان گلچین میکنم بیشتر گلومو می فشاره... وقتی دارم سعی میکنم عکس های شاد تر رو برای مامان سلکت کنم باز هم دست از سرم بر نمی داره و اون زمانی که از آخرین عکس های  اون می گذرم و نمی زارمشون تو پوشه ی انتخابی ها و اون عکس های سنگ قبر و شعر و عکسش رو که روش حک شده رو از تو عکسها پاک میکنم.... دیگه طاقت نمیارم... یاد التماس های مامان میافتم که گفت عکسهای خاکشو برام بذار و هر عکس و فیلمی که ازش مونده رو می خوام... یاد اون که گفت   یه تیکه لباسشو بفرست تا بوی تنش رو استشمام کنم... و من هیچکدومو  انجام ندادم... نه از رو بد جنسی یا فراموشی... بخاطر اینکه نمی تونم مامانمو تنها اون سر دنیا در حال زجر دادن خودش با اینها و اشک ریختنهاش تصور و تحمل کنم.... نه نمی خوام نمیتونم.... بذار این  رفتن خواهر زاده اش پیشش براش پر باشه از عکس های شاد و دوست داشتنی و یادگاری های شیرین نمی خوام بعد از این همه درد و تلخی و ناراحتی... بازم اون روزهای درد آورو براش تازه کنم....

ولی من درد دارم....درد...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


..... نیست...

نمیدونم امروز خیلی کلافه ام

حوصله ام سر رفته

از اون وقتاییه که ..آستانه تحملم به منفی رسیده....

حوصله خودمو و هیشکی رو ندارم...

حوصله بیرون رفتن و ندارم ... حوصله خونه موندن رو هم....

دلم یکم هیجان میخواد....

ناراحتم که بارون و هوای ابری تموم شده و الان هوا دوباره گرم و آفتابی شده.....

تازه داشتم با اون هوا عشق بازی میکردم و لذت وافر می بردم....

می خوام چند روزی از زندگی  مرخصی بگیرم....

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


such a freak men!

هفته ی گهی بود... انگاری همه ی عوضی های این اطراف صف کشیده بودن برای گرفتن حال ما

3 تا نره خر  عوضی رو این هفته از مصاحبتشون مستفیض شدیم!!!!!!!!!!!! آهای خانوم مغازه دار عزیز بیا اومدم که برات بگم که تو اصلا تنها نیستی تازه برای تو یکی اتفاق میافته برای ما هفته ای 3 تا 3 تا!!!!  میام مینویسم الان عصبی ام تازه از کلانتری اومدم!!!

 

 

* اپیزود اول / غروب یکشنبه که  از کلاس بدو بدو میرم آتلیه منشی ام  در حین دادن اطلاعات از جزئیات کارها و عکس های امروز در نبود من داره می گه که اینو ببین! یه عکس پرسنلی از یه پسر جون نسبتا خوشتیپ.. میگم  آره آره عکسشو دیدم خیلی خوب شده میگه نه! این امروز اومده بعد اینکه ازش عکس گرفتم و رفته به آتلیه زنگ میزنه و خودشو معرفی میکنه و میگه از شما خوشم اومده و خلاصه گیر میده که مخشو بزنه و تازه سعی میکنه با شخصیت برخورد کنه که نظرشو جلب کنه و نتونه با 2 تا فحش ردش کنه !!! حالا این خانوم اصرار که من متاهلم و اون  آقا انکار که من مطمئنم مجردی!!! 

**اپیزود دوم / ظهر سه شنبه هست و من دارم سریع می بندم برم و به کلاس زبانم برسم که همون موقعی که همه ی چراغ ها خاموشن و من هم دارم  کیفمو بر میدارم یکی وارد میشه و می پرسه که عکس پاسپ.رتی هم میگیریم و من جواب می دم بله و ایشون هم سرشون رو به سان گوسفند می اندازم میرن داخل آتلیه!! من با تعجب!! الان می خواستید عکس بگیرید؟؟  آره... خیلی هم عجله دارم  بهش می گم که نمیتونم سریع تحویل بدم عکسو و برای شب میشه و اون هم اوکی میده و می ره میشینه ... دستور می فرمایند چندین !!!! تا عکس تو ژوز های مختلف بگیرم ازشون تا 2 تا شو بپسندند و من می گم باشه ولی کار خودمو میکنم تو این زمان هم از انواع و اقسام تیکه های انگلیسی انداختن کوتاهی نمی کنه و کلا سعی میکنه تا اونجایی که دهن منو باز نکرده مهربووون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برخورد کنه !!! بعد عکاسی میگه که عکس ها رو تو ویزور دوربین بهش نشون بدم تا انتخاب کنه و همون موقع که دوربینو جلو روش میگیرم که ببینه به هوای گرفتن دوربین از من دستشو میاره میذاره رو دستام ......... وای خدا... با یه عکس العمل شدید دستمو با دوربیتو می کشم و بهش با تغیر می گم که نمیتونه به دوربین دست بزنه و اون هم خدا وکیلی یکمی میترسه و میگه باشه!!! لازم به ذکره از همون بدو ورود فهمیدم با یه آدم نرمال سر و کار ندارم و اسه همین نه نگاهش می کردم و نه به چرندیات و تکه های انگیلیسی اش جواب می دادم و اون هم می گفت عزیزممممم چرا اینقدر بد اخلاقی و باز هم من نمیشنیدم!!! خلاصه خبر مرگش رفت و قرار شد شب بیاد که ببره عکس هاشو و من که خودم داشتم میرفتم سژردم منشی ام براش ادیت کنه و بفرسته برای چاپ / با اینکه ساعتی رو که بایدمیومد دنبال عکس هاشو بهش گفته بو دم در نبود من هم اومده بود آتلیه و این دختر ه رو با تیکه های انگلیسی اش گیج کرده بود و سر کار گذاشته بود ...  چون عکس هاش اماده نبود و وقتی من اومدم باز اومد دنبال عکس هاش و اون موقع تنها بودم و خستهههههه و اصلا اعصابشون نداشتم تا اومد باز شروع کردو وسط هر جمله اش هم هی سکی دوتا عزیزم می انداخت تا بالاخره اون اتفاقی که  نباید میفتاد افتاد!!!!  من میدونستم این دنبال بهانه و شر میگرده هم برای اینکه یکم بیشتر اینجا معطل کنه و هم اینکه رو اعصاب من چهار نعل بره!!! شروع کرد این عکسو چرا اینطوری  کردی چرا دماغم اینجوری من دماغم اینطوری نیست و این مزخرفات واسه اینکه دهنشو ببنده عکس اصلی اش رو نشونش دادم و گفتم ما اصلا به بینی و اجزای صورت دست نمیزنیم و اومد دید و لال مرد ومی گفت میشه برام درستش کنی و من گفتم نه وقت ندارم نمیشه و اون هم هی عزیزم عزیزم که یهو دیگه کاسه تحملم لبریز شد و بلند بهش گفتم ببین آقا من عزیز شما نیستمااااااااااااااااا هی عزیزم عزیزم  میکنی اینجا وایستادی درست صحبت کن و احترام اینجا رو نگه دار ! یعنی یکه خورد در حد فاجعههههههههههه چند ثانیه تو شک بود و بعد که قدرت تکلمش رو بدست آورد  کلا فازش و عوض کرد و گفت نههههه شما جای دختر منی و  از این چرندیات و ظرف 1 دقیقه دمش رو گذاشت رو کولش و گم شد......

 

××× اپیزود سوم/ بزودی!!

واقعا توانایی بازگو کردن اون جریانات اعصاب خرد کن رو در خودم نمی بینم... فقط همین بس که یه عوضی در نبود من میاد تو آتلیه ومزاحمت ایجاد می کنه و با جیغ و داد و تهدید و هیچی هم بیرون نمیره از اونجا و کار به 110 می کشه و من هم در تمام مدت حضور نداشتم تا اینکه بعد از اومدن 110 و بردن این مزاحمه این دختره زنگ  میزنه و به من میگه و من سریع می رم و تو کلانتری هم این مرتیکه کلی پرو بازی در میاره ولی بنا به دلایلی مجبور میشیم که شکایت نکنیم...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


روز نامه!!

 

برعکس وبلاگ هایی که هر روز تا چشمامو باز نکردم از خواب صب و جیش و مسواک نزدم کشون کشون میام و بازشون میکنم... اینجا نوشتنم نمیاد...  که از بی اتفاقی باشه هااااااا از عدم قدرت نوشتاریمه!!!!یعنی کلا صفرررررر / وقتی تو آتلیه اتفاقاتی میافته همش با خودم میگم یادم باشه رفتم خونه اینو حتما بنویسم هم برای خودم یادم بمونه و تجربه بشه و بقیه از ایت اتفاق های منحصر به فرد لذت ببرن!!!!! ولی وقتی میام پای اینترنات! همه کاری می کنم جز درج  این اتفاقات منحصر به فرد ...

امروز فقط 2 تا اتفاق جالب که برام اعجاب بر انگیز هم بود یکی اش این بود که یه مشتری  دم ظهر اومد و قرار شد برای گرفتن عکس های تصادفی ماشینش که اصرار هم می کرد بگه که پرادو هست بریم ژارکینگ تصادفات و عکس های حرفه ای هم میخواست از ماشین تصادفی اش و خلاصه رفتم دیدم دستشون درد نکنه پرادوی نازنین رو اوراق کردن رفتن!!! بعدا طی عملیات جا سو سی - تحقیقاتی!! کاشف به عمل اومد که این آقا خانومشون منشی دکتر هستن!! بعد این ماشین مال دکتر بوده داده دست منشی اش بعد اوشون هم تو راه داشته میومده یکی اومده پریده وسط جاده اونم منحرف شده کوبونده به تیر برق و تیر برقو انداخته کلا و موتور ماشینو پیاده کرده! یعنی اگه به من میگفتن 5 ملیون میدیم ماشینو بهت من براشون ناز میکردم!!!! بعد از اون موقع که متوجه شدم تا همین الان دهنم 2-3 متر باز مونده که ااااااااااا عجب صاب کارایی پیدا میشن هاااا و اااا.... عجب منشی های با اعتماد به نفسی هم ایضا!!! البته قابل ذکره که دکی و منشی هر دو مونث بودن!!!!!!!!!!!! حالا پیدا کم پرتقال فروش رووووو

 

دومیش هم اینکه یه چند تا خانوم نوبت گرفته بودن اومدن برای عکس آتلیه.... یکی شون لباس عروس تنش بود من گمون بردم چون که بدون داماد خوشبخت اومدن حتمی مدل آرایش عروس شدن!! بعدا باز هم کاشف به عمل اومد که این 3 ت خانوم با هم فامیلن اونم چه نسبتهایی!!! اون خانوم که لباس عروس پوشیده بود که خود اصل عروس بود... اون خانوم دومی نا دختری شون بود که یه 10 سالی بزرگتر از اوشون میزد!!!! و اون خانوم جوون که همراشون بود هم اومده بود به مناسبت عروسی بابا بزرگش عکس بگیره!!!  یعنی کلا شادمااااان هاااااااااااااااااااااا !! ولله آخر زمونه مادررررررررر

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()


I wish i had.....

 

شاید از نظر بعضی ها مسخره یا جلف و سبک به نظر بیاد ولی از وقتی که تونستم در رابطه با خودم و محیط اطرافم و اینده ام "فکر " کنم ... یه حس خیلی شدیدی بهم نهیب می زد که من باید توی زندگی ام یه کار مهی انجام بدم... باید به یه جایی برسم یا یه"چیزی" بشم... غیر منصفانه هست اگه بگم که بدون داشتن همیچین احساسی می تونستم تا همینجا هم بیام ولی داشتن این حس تا به امروز فقط به نفعم نبوده  / در عین حالی که باعث جلو اومدن و جسارت داشتنم شده همونطور همیشه باعث شده من تو هیچ کدوم از مراحل زندگی ام احساس رضایت کامل نداشته باشم و ازش لذت نبرم.... خدایا من آدم ناشکری نیستم و نمی خواهم که باشم.... ولی الان که یادم میاد. .. روزایی که مدرسه می رفتم و ضع مالی خوبی نداشتیم و حتی نیاز های ابتدایی ادامه تحصیل هم برای من تامینشون یه چالش بزرگ بود راضی نبودم... روزی که دانشگاه رفتم از اینکه اون دانشگاه قبول شدم راضی نبودم... روزی که فارغالتحصیل شدم از اینکه نتونستم ادامه بدم بیشتر هم همینطور. وقتی کار پیدا کردم از اینکه اون کار مورد علاقه ام نبود و یه جورایی احساس میکردم وقتمو هدر میدو ناراضی بودم بعد چند سال که کار خودمو راه انداختم اول  خیلی خوشحال بودم بعد می خواستم بیشتر داشته باشم / جای بزرگتر امکانات بیشتر و مشتری های مهم تر و وقتی بازم جلو رفتم بازم بیشتر خواستم الانم که اینجام... دوربینی که 2 سال پیش خوابشو می دیدیم دارم... آتلیه ام همونیه که روزهایی که در به در دنبال تغییر مکان بودم با حسرت از جلوش رد می شدم و مثل یه رویا به دستش آوردم... بازم خوشحال نیستم... بازم احساس بدی که بهم میگه تو خیلی عقبی باهامه که این حس لعنتی نذاشته اونقدری که باید شکر گذار باشم... که می خوام برم جلو جلوتر و این حس در من خیلی قویه ... اره من زیاده خواهم یا بقول همسرم رویایی!! ولی من بهش نشون دادم رویاهام میتونه واقعی بشن... من این حسو دارم که باید یه کار بزرگ بکنم کنم چرا  من نتونم به موفقیت ستاره ها برسم چرا نتونم عکاس معروف و مطرحی تو محیط زندگی ام یا حتی دنیا بشم.. چرا نتونم مگه من چند بار فرصت زندگی دارم؟ چرا نباید به اوج آرزو ها م برسم؟ چرا نباید یه کار بزرگ بکنم؟ من می تونم و من باید... اونقدر این حس در من هست که می دونم برای این اومدم مگه نه اینکه هر کسی تو این زندگی رسالتی داره و فرصتی... من هم فکر می کنم که همینطورم.... که همینطور که پیش میرم درسته.... مگه نه اینکه من بین هم سن و سالام دور و برم از همه جلوترم؟ می خوام بیشتر برم و می دونم خدایی که این  حس و انگیزه رو در من نهاده همینطور هم حمایتم می کنه.....

× من زندگی اونهایی که دوستشون دارم و برام الگو هستن رو تا حدودی دنبال میکنم.. از بین اونها از همه بیشتر دلم میخواست مثل  انریکه  میتونستم رو پای خودم تا به این قله برسم.... من تحسینت می کنم مرد... به امید اون روز....پیش به جلو.............

 

 

 

×من و این جا هشت ساله شدیم.....

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط صدفی  نظرات ()