MY VIOLET WORLD!..

خودم , عکاسی!

business woman!

این روزا خیلی کار میکنم... 

ممنونم خدایا که سلامتم و می تونم کار کنم

امیدوارم خدا نعمت سلامتی رو شامل حال همه ی بندگانش کنه...

[ ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


نمودار سینوسی حال این روزهایم...

روزهاست که  نمودار سینوسی حال این روزهایم همش در حال افت بوده تا خیز...

حالم خوبه / حالم بده /  خوشحالم / افسرده ام / بی انگیزه ام / امیدوارم / آروزمندم....

ولی میتونم حدس بزنم همونطور که من میتونم اول یه عالمه ترشی و لواشک رو بخورم بعد درست پشت سرش پنیر بخورم و بعد بازم برم عسل و شکلات بخورم.. احتمالا نمیتونم بیشتر از این از حال  و روزم هم توقع داشته باشم چون مثل طبعم قر و قاطین!!!

ولی دلم اتفاق های خوب می خواد... دلم امید  میخواد.. پیشرفت میخواد... دوست داشتن خودمو میخواد.... دلم میخواد از خودم راضی باشم... دلم میخواد خودمو قبول داشته باشم... دوست داشته باشم... خدایا خواهش میکنم به من کمک کن. چرا اینطورم چرا نمیتونم خودمو داشته هامو  ببینم... خدایا دیگران در من چی میبینن و خودم چی میبینم....

چرا فکر میکنن من خوب و گرم و موفق و مهربونم... واقعا هستم؟ باورم نمیشه... چرا با خودم  نمیتونم اینطوری باشم؟ نکنه واقعا مشکل جدی دارم؟ نکنه از اونی که میترسیدم سرم اومد نکنه چند شخصیتی شدم؟!!  خدابا بیا با من مهربون تر باش بیا و ببین این دل بیچاره چی میخواد همش بهانه میگیره.. بیا بهش برسون تا شاید یکم آروم بگیره...خسته شدم از این نگرانی ها از این استرس ها از این بلاتکلیفی ها....نمیخوام بگم ولی گفتم.... دلم آرامش میخواد... فقط همین.. زیاده؟؟

دلم نمیخواد صب با استرس اینکه هنوز قسط بانکمو ندادم چشمامو باز کنم.. نمیخوام در طول روز به این فکر کنم که آیا کارم بالاخره ردیف میشه که برم مامانو بعد 2 سال ببینم یا نه... دلم نمیخواد نگران این باشم که الان که کارم ردیف شده آتلیه رو به کی بسپارم چون این دختره که دوستم بوده و الان پیشمه ساعت های اون کارش با این کار تداخل داره و تا چند وقت دیگه بیشتر نمیتونه بیاد... نمیخوام به کارای اداری که باید انجام بدم فکر کنم.. نمی خوام فکر کنم امروز که از 8 صب بیرون از خونه ام و 10 شب برمیگردم ناهار وشام چی میشه؟ نمیخوام فکر کنم که دارم برای کلاس هام میرم شهر بغلی آیا این راننده خطیه خوب رانندگی میکنه و من زنده و سالم میرسم و برمیگردم یا نه... نمیخوام فکر کنم که بعد کلاس با چه خستگی ای باید برم تو کلاس زبانی که اینقدر دوستش دارم با سر درد بشینم و تازه تکالیفمم رو هم کامل انجام ندادم.. بازم هست ولی نمیخوام بنویسم....

خدایا تو بهتر از من روزها و شب هامو میبینی... من دوستت دارم و شکرت میکنم که سالمم و میتونم اینهمه فعالیت داشته باشم... ولی فکر میکنی لیاقت یکم آرامش رو هم داشته باشم؟ 

[ ۱۳٩۱/٢/۱۱ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


دل تنگم...

.

.

...

میدونی 20 ماه ندیدنت یعنی چی..

یعنی 20 ماه لمست نکردن

یعنی 20 ماه نبوییدنت

یعنی 20 ماه در آغوش نگرفتنت...

یعنی 20 ماه دلتنگی... برای من مثل 20 سال می مونه...

خیلی دلم برات تنگه مامان خوشگلم....من هنوز همون دختر کوچکی ام که به توجه و تایید تو نیاز داره....امیدوارم به زودی ببینمت...

مواظب خودت باش.. بخاطر من...

[ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


اکتیو گرل!

خوشحالم!

بالاخره تونستم کلاس ورزش رو هم بچپونم تو برنامه ام!! از این اضافه وزن متنفرم دارم دفعش میکنم..

خدایا شکرت کمکم کن که بتونم  طبق برنامه ام پیش برم...

خوشحالم که یه پایه بالاخره پیدا کردم که اونم به درد من گرفتاره و میتونیم برای هم مشوق خوبی باشیم... و به هم امید بدیم... هورا

البته زیاد هم پر توقع و ایدالیست نیستم در همین حد بشم خوبه! نیشخند

 

برنامه روزهای زوجم اینه که از صب میام بیرون سر کار و ظهر دیگه نمیرم خونه و وسایل ورزش و کلاس زبانم رو میزنم  زیر بقلم و می رم شهر دوست و همساده!!!! و  با دوست یه جایی قرار میذاریم و همو  میبینیم و پیاده 10 دقیقه میریم تا میرسیم به باشگاه و سریع آماده میشیم و بعد از یه ساعت بالا و ژایین ژریدن هم دوباره مثل فشنگ میاییم بیرون و من میرم یه دوش فوق سریع میگیرم و با موهای خیس میدوم به سمت کلاس زبان و اونجا هم 2 ساعت فوکوس میکنم رو درس و بعد با مغزی هنگیده و بدنی کوبیده راه میافتم میام ولایت خودمون ... ولی جلسه اول خیلی برام سخت بود هم تنم درد میکرد و هم اینکه تمام مدت سر کلاس داشتم خمیازه میکشیدم ولی دیروز خیلی بهتر بود گرچه نتونستم بعد که اومدم بیام سر کار و یکسره رفتم خونه ولو شدم! گمونم از هفته دیگه بتونم بعد ورزش و کلاس زبان بیام آتلیه یه دو ساعت بمونم .. اوه

الانم برنامه هایی که همیشه آرزوشو داشتم شروعشون کنم و توشون فعالیت داشته باشم به امید خدا دارن پیش میرن فقط اگه بتونم یه وقت خالی برای کلاس گیتارم که واقعا دلم میخواد برم پیدا کنم میتونم بگم خیلی خوشحال تر میشم ولی الان خیلی برنامه ام فشرده هست امیدوارم بتونم انر}ی ام رو زیاد کنم تا بتونم  بقیه چیزها رو هم تو زندگی روز مره ام بگنجونم.. عینک

خدایا شکرت که سالمیم و شکرت که میتونیم فعالیت داشته باشیم... دوستت دارم هوامونو داشته باش مثل همیشه...بغل

[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


به پیش....

به دنبال تغییر مثبتم... به دنبال رویاها و آرزو ها... 

به دنبال نداشته و خواسته ها....

به دنبال عشق گمشده در لایه های این زندگی...

به دنبال خودی که بودم.... خودی که می خواستم باشم... خودی که هستم...

به دنبال ایده هام... به دنبال آینده ام...

به دنبال رضایتم... رضایت از خود...

به دنبال اینم که خودمو دوست داشته باشم تا بتونم اطرافیانم رو دوست بدارم...

به دنبال باز شدن چشم دلم... چون حس میکنم کور شدم و هیچ چیزی رو نمیبینم... داشته هامو...

به دنبال آمالمم... به دنبال آرامشم.... به دنبال پیشرفت تو  زندگی و کار و عشق....

 .

....

خدایا مثل همیشه کمکم کن....

[ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


بر باد رفته

چند روز قبل که اومدم طبق معمول خاطراتمو بیل بزنم و نوشته های قبلی مو بخونم  که متوجه شدم اون موقع که داشتم خوشحال و خندون قالب های مختلف رو روی وبلاگم تست میکردم زدم آرشیومو نیست و نابود کردم و یه حس بدی بهم دست داد!! نه اینکه چیز خیلی خاصی نوشته باشم یا اینکه خیلی پربار و محتوا بوده باشن ولی هر چی بودن مال من بودن روزام بودن درد دلهام و حس هامو و تنهاییهام بودن.... واسه همینه که الان یه جوریم!

[ ۱۳٩۱/۱/٦ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


من و روزهای آخر سال...

منم و بدو بدو های آخر سال کاری...

 

...و هجوم مشتری هایی که 2 روز مونده به سال جدید از زیر خونه تکونی هاشون عکس های زیرخاکی آبا و اجدادی و میسپرن به دستای هنرمند من تا جلوه ای به سفره ی هست سین امسالشون ببخشه... و من و کارهای نیمه تمام و قول هایی که روی شونه ام سنگینی میکنه....

و خونه ای که هنوز تمیز نشده...

دارم با آغوش باز به استقبال سال نو میرم.... امیدوارم دستهام هم پر باشه...

 

و دعای من برای سرزمینم در روزهای آخر سال 90....

روزی رو برات میبینم که با سر بلندی و سر افرازی و غرور از اینکه یک "ایرانیم" به خود و سرزمینم ببالم....

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


نمیاد....

 

فایده نداره

هر چی زور میزنم

هر چی فشار میارم

هر چی سعی میکنم

نمیاد

الان سه روزه این صفحه مدیریت مثل بچه یتیم ها بازه و من پر از احساس های متفاوتم ولی  نوشتنم نمیاد ... شاید مثل آخر همه ی این سالها ... دچار یاس  شدم.... یه جور نستالژی و هجوم خاطره ها و..... دردی که از وجودش لذت میبرم....   و سکوت سرشار از ناگفته هاست...

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


غیبت ضغری و کبری....

واقعا بعد از این همه مدت نمیدونم چی باید بنویسم و از کجا باید بنویسم...

فقط  اینکه زندگی با همه ی اتفاقاتش در جریان بود و هست و امیدوارم  سال جدید برام بهتر و شادتر و با آرامش  بیشتری باشه... فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه شاید یواش یواش برگشتم....

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]


I'll be back sooooooon

سلام زود میام اینترنت نداشتم!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ صدفی ] [ نظرات () ]